تبليغاتX
دایکندی، سرزمین بادام های خشکیده

دایکندی، سرزمین بادام های خشکیده

برکناری مقامات امنیتی افغانستان توسط ریس جمهور کرزی

دو مقام امنیتی (وزیر داخله و ریس امنیت ملی) گویا استعفا دادند.

اما گفته میشود که پشت پرده و در ارگ ریاست جمهوری تیمی برای اینکه راه را برای ورود طالبان به قدرت و همچنان عوامل نفوذی آی اس آی باز کند؛ کار میکنند.

آمرالله صالح، یکی از کسانی بود که در مقابل سر سختانه استاد شده بود، در ضمن او یکی از مهره های مهم تاجیک ها در قدرت بود.

اینک آقای کرزی با ترفند بسیار زیبا ایشان را سبک دوش کردند. برای اینکه این قضیه زیاد سنگین نشود، وزیر داخله را نیز اشاره کرد تا موقتا استعفا بدهد!

نظام افغانستان به شدت به سوی تک قومی شدن به پیش میرود، وقتی می بینی که تمام سردمداران گروه های مختلف پشتون در کابینه گرد هم آمده اند  و به خوبی و برادروار کار میکنند فقط یک دلیل دارد: منفعت پشتون و پشتونیزه کردن مملکت.

تا بعد، سخی یارتان

+ نوشته شده در  2010/6/9ساعت 8:49 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

من آمدم!

دوستان سلام

بعد از یک سال دوری از دنیای مجازی

من باز هم آمدم



+ نوشته شده در  2010/5/31ساعت 9:16 PM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

کرزی و معامله با مجاهدین!

خبر به تعویق افتادن انتخابات را هم تان شنیدید!

به دلایل بسیار انتخابات به تعویق افتاد.

دلایل را مسئولین کمیسیون انتخابات در کنفرانس های خبری با خبرنگاران در میان گذاشتند.

ولی مهم ترین دلیل این هست که جناب کرزی بتواند از فرصت باقی مانده و وقت که کمیسیون انتخابات برایش به ارمغان آورده نهایت استفاده را بکند تا بتواند با گروههایی هزار دسته مجاهدین ( که انصافا زور خوبی هم دارند) و دوستان خارجی اش مذاکرده کرده و در این مدت بعضی کارها را برای مردم هم انجام بدهد.

مهم ترین کاری که کرزی میخواهد انجام بدهد این هست که دوباره در بین قبیله خود محبوبیت پیدا کند تا پشتونها از او در انتخابات حمایت کند

و تیم مذاکره کننده اش بتواند با سازمانهایی بزرگ بین المللی مذاکره کرده و آنها را قناعت بدهند که کرزی بهترین گزینه هست.

امر مهم دیگر این هست که چطور بتواند با قومندان های پر نفوذ و اساتید دوران جهاد مقدس و مقاومت جور بیاید تا آنها پیروان راستین خود را ترغیب کنند که "هر چی نباشد باز هم کرزی آدم خوب هست".

به این میگویند جنون قدرت.

اما در طی هشت سال که گذشت واقعا کار بنیادی صورت گرفته؟

آیا تغییر نگرش در مردم افغانستان به وجود آمده؟

چی کسی رئیس جمهور خواهد شد؟

اشرف غنی احمدزی؟

علی احمد جلالی؟

رمضان بشردوست؟

خلیلزاد؟

یا گزینه ناشناخته؟

نقش جوانان در سیاست افغانستان چیست؟

معلومات و نظرات تان را با من شریک کنید!

 

+ نوشته شده در  2009/2/5ساعت 1:41 PM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

دوستان گرامی سلام!

امیدوارم ایام به کامتان باشد.

ببخشید به دلایل مصرفیت های بدون هدف نتوانستم مطالب تازه برایتان بنویسم.

امید که بعد از این چنین نشود.

قرار شده که جوانان "نما" یک دوره روش تحقیق و رهبری"لیدرشیپ" را در دفتری مرکزی نما برگزار کنند.

استاد مدعو: عبید عدنان نجاتی ( دانش آموخته دانشگاه هاروارد امریکا و استاد دانشگاه امریکایی افغانستان)

علاقه مندان میتوانند در این دوره شرکت کنند.

برای معلومات بیشتر با این افراد تماس بگیرید:

عباس رسولی:۰۷۷۲۸۰۵۷۵۴

بهروز آزاد: ۰۷۹۵۷۶۸۸۲

+ نوشته شده در  2009/2/4ساعت 8:24 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

دستهامان نرسیده است بهم...

دستهامان

نرسيده ست به هم ...



از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست !  

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 9:16 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

 

به چمنزار بیا !

به چمنزار بزرگ و صدایم  کن

از پشت نفسهای ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

+ نوشته شده در  2009/1/17ساعت 8:14 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

تب و تاب انتخابات!

 

همه میدانیم که تیم کاری حامد کرزی با مشکلات فراوان در درون مواجه شد و بهای سنگین

آن را مردم افغانستان باید بپردازند.

و در این اواخر کرزی حتی حاضر شد که با برادرش حضرت امیر المومنین ملا محمد عمر

 مذاکره کند.و کرزی تمام تلاش خود را می کند تا بتواند در بین پشتون ها محبوبیت خود را

دوباره بدست آورد به خاطرهمین در این اواخر همیشه از حملات نیروهای خارجی

بالای افراد ملکی انتقاد می کند. و نیروهای اربکی یا همان ملیشه های قومی را به وجود می

آورد تا دوباره پشتون ها  را مسلح کند. و همچنان جناب کرزی به شدت در بین اقوام دیگر نیز

 فعالیت می کند تا بتواند در انتخابات باز هم برگ برنده را وی در دست بگیرد. سفر محمد کریم

 خلیلی به ولایات وسفر خود جناب کرزی به خوست همه نشان دهنده این هست که این تیم به

اندازه کافی در فشار و استرس قرار دارد. کرزی در چند سال اخیر بسیار تلاش کرد، حزب

های گوناگون ساخت که انسجام ملی یکی از آنهاست و به افراد پر نفوذ جهادی سمت های کلان

داد و حتی برای بعضی ها  وزارت درست کرد! و برای بعضی های دیگر ریاست های مستقل!

و همچنان گفته می شود که جناب رئیس جمهور بیش از پنجاه نفر وزیر مشاور در امورات

مختلفه دارد که بیش از ده تای آنها وزیر مشاور در امور دینی هستند بدون هیچ تخصصی!

طبق گفته های دوستان نزدیک جناب کرزی، ایشان با دوستان امریکایی خود نیز دچار مشکل

شده اند. مخصوصا بعد از اینکه مربی و بادار خود یعنی بوش را از دست داده.

و اکنون به احتمال بسیار زیاد کرزی نمیتواند بیش از این بدرخشد. چون مردان قدرتمندی مثل

 اشرف غنی احمدزی و علی احمد جلالی در راه هستند. و جالب تر از همه اینکه

 با درخواست عده ای از احمدزی برای کاندید شدن، گفته می شود که جلالی که کاندید جدی به

شمار می رفت با آمدن اشرف پا پس کشیده است. ( پیش از کاندید شدن به صورت رسمی!)

 

اشرف غنی احمدزی  مدت ها به عنوان مشاور شرکت نفتی یونیکال کار کرده است و در اوایل

در تیم کاری کرزی به عنوان وزیر مالیه و بعدا به عنوان رئیس دانشگاه  کابل خدمت کرد. و گفته

 می شود که استراتژیست و پالیسی ساز اصلی حزب افغان ملت نیز هست!

این در حالی هست که جبهه ملی به عنوان قویترین اپوزیسیون در برابر حکومت در

سردر گمی به سر می برد.

+ نوشته شده در  2008/12/29ساعت 10:0 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

کابل بی زر باشد بی برف نی!

 

امروز روز خوبی هست، چون بعد از مدتها دانه های برف از آسمان

کابل به زمین نشست.

و به گفته کابلیان مهربان که کابل بی برف باشد بی زر نه! برف برای

کابل به اندازه زر مهم است. کابلی که اکنون بیش از 4-5 میلیون نفر در

 آن زندگی می کنند. قطعا برای آب آشامیدنی که اکثریت از چاه های

عمیق استفاده می کنند. به بارش و باران نیاز شدید دارند. همچنان

بسیاری از ولایات کشور بر اثر خشک سالی های متواتر، شدیداٌ آسیب

پذیر شده اند.

با آنکه افغانستان یک کشور زراعت پیشه هست اما اکثریت مواد

خوراکه  از بیرون وارد می شود. به خاطر که گندم نداریم اما

 خشخاش

چی فراوان.

+ نوشته شده در  2008/12/29ساعت 8:52 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

   میشه از دست تو مرد و

 

  دیگه از دست تو هم راحت شد!

+ نوشته شده در  2008/12/17ساعت 9:4 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

سرمای سوزان و ساکنان افغانستان!

امروز ساعت 5:30 صبح از خانه بیرون شدم. باید راس ساعت 6:00 خودم را به کورس (آموزشگاه) میرساندم. وقتی در چوک (میدان) شهید مزاری از موتر (ماشین) پیاده شدم چشمم به پیرزنی افتاد که روی تکه پلاستکی نشسته و یک کاسه خرد در دستش و به هر رهگذری التماس می کرد و می گفت: الله خیر ، برادر جان یک ذره خیرات خو بده. اشتوکایم زیر خیمه اس!

لحظه به فکر فرو رفتم ، صد ها خانواده دیگر مثل این زن شاید به چنین مشکلاتی گرفتار باشند.

سخنان وزیر حج و اوقاف دولت کرزی به یادم آمد که چند شب پیش در تلویزیون لمر ایراد فرمودند و با افتخار تمام می گفت که ما امثال چند صد نفر بیشتر از سال قبل به مکه مکرمه فرستادیم.

و به کسانی فکر کردم که به حج می روند تا بعد از اینکه از حج بازگشتند مردم به آنها "حاجی صاحب " بگویند.

چقدر خوب بود که این حاجی صاحبا یک فکری هم به حال مردم فقیر و بی سر پناه می کردند. آنهایی که در دشت شور مزار از سرما جان خود را از دست دادند و کسانی که در مغاره های بودای بامیان از شدت سرما یخ زدند. و شاید امثال  روزگاری بدتر از پارسال را تجربه کنند.

کاش حاجی صاحبا و صاحبان سرمایه و زور به فکر انسانهایی بودند که در چمن حضوری زیر خیمه فقط نفس می کشند.  انسانهایی که در کمپ های مهاجرین بلاتکلیفند و آه ندارند تا با ناله سودا کنند.

به فکر مردمان ولایتم هستم انسانهایی که به مدت بیش از سه ماه  در زندان طبیعت به سر می برند. زمستان تمام راه های مواصلاتی ولایت دایکندی مسدود می شود.

+ نوشته شده در  2008/12/14ساعت 9:24 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

فیلم نامه ای از محمد صاحب داد

هوالبصیر

روز_داخلی_خانه

صدای کوبیدن بر روی هاون به گوش می رسد. همه جا روشن می شود. پیرزنی با سوزن مشغول دوختن تیکه های کوچک پارچه به همدیگر است. گهگاهی سرفه ای می کند.

کف زمین با بوریای کهنه و رنگ رفته ای فرش شده است دختری 14 ساله کنار دیواری نشسته است با روسری بینی و دهان خود را پوشانده است. ظرفی روبروی دختر قرار دارد دختر با کاردی که بیشتر شکل خاک انداز است محتویات ظرف را داخل نایلونی کرده و با نخ سر نایلون را می بندد. دیوار خانه پر از جای گلوله و ترکش است قسمتی از دیوار خانه فرو ریخته است که به وسیله چند کارتون و مقوا آن را پوشانده اند. صدای پایی از بیرون شنیده می شود کسی پشت در می رسد و چند ضربه ای به در می زند. دختر با عجله از جای خود بر می خیزد محتویات یکی از نایلونها بر روی زمین می ریزد پیر مردی که آنطرف تر از دختر نشسته است با تندی به دختر نگاه می کند. پیرمرد از جای خود بر می خیزد تا به طرف در برود.

پیرمرد: برو خوده پوت کو. 

غروب_داخلی_خانه

صدای کوبیدن هاون به گوش می رسد. گهگاهی صدای گلوله ای از دور شنیده می شود. پیر مرد هاون را کنار گذاشته مقداری آهک را داخل ظرف ریخته و هم می زند. روبروی دختر ظرف کوچک خالی قرار دارد. دختر نایلونها را به اطاق دیگر برده و بر روی بکس کلانی می گذارد. صدای پا شنیده می شود و کسی چند ضربه به در می کوبد (صدای ضربات بلندتر از دفعه قبل است) پیرمرد به دختر نگاه می کند دختر به طرف بکس می رود. پیر مرد ظرف خالی را برداشته و در را باز می کند صدای مردی از آن طرف در:

مرد: ظابط (یو ان) هستیم خانه تان ده کار است.

پیرمرد: چی گپ است.

 

غروب_ داخلی_خانه

دو مرد مصلح رو به روی پنجره ایستاده اند یکی از مردان با بیسیم صحبت می کند:

مرد: بله صاحب ....بله ....فکرمان است .....بله چشم خطا نمی تیم ...صحیح است.

مرد بیسیم را قطع میکند نگاهی به اطاق می اندازد. اطاق تقریبا خالیست

کنار دیوار بکسی قرار گرفته است. مرد به طرف بکس می رود یکی از نایلونهایی که کنار بکس افتاده است را بر می دارد به آن نگاهی می کند و نخش را باز می کند مرد دوم او را صدا می کند:

مرد دوم: یک نفر از خانه بر آمد.

مرد اول به طرف کلکین  می رود خود را پشت دیوار مخفی می کند و به آنسوی پنجره چشم میدوزد.

مرد اول: کو کجا شد.

مرد دوم: پس مابین خانه رفت

مرد اول: امروز مثلاً روز ترخیصیمان بود. چی حال سر ما تیار کدن.

مرد دوم: مچوم ای راپرتا را ره کی برشان راهی میکنه همیشه هم صحیح است.

مرد اول: به خیالم که کدام جام جهان نمایی چیزی داشته باشن(مرد نیشخندی می زند) مرد دوم هیچ عکس العملی نشان نمیدهد مرد اول کمی خشمگین شده است خود را به بی خیالی می زند محتویات نایلونی را که باز کرده است با فرزی به زیر زبان خود پرت می کند. نایلون را در جیب خود قرار داده و دست خود را می تکاند نگاهش دوباره به بکس می افتد به طرف بکس می رود. پیر مرد وارد اطاق می شود و لیوان چایی را که آورده است روی بکس می گذارد.

پیرمرد با (با لبخند مصنوعی): مامور صاحب بفرمائید برتان چای آوردم نوش جان کنید.

چی گپ شده سرتان ده خانه ما تا شده؟

مرد اول: ای نسوارا ره خودت جور می کنی؟

پیرمرد: ها صاحب خرج بخور نمیر مبرایه ...پیشترا خوب بود خرید زیاف بود ... آلی هر کی بره خود جور میکنه ... نگفتین چی گپ شده (خود را کنار مرد اول می رساند) کدام تروریست چیزی ده همسایگی ما آمده چی بلا....

مرد دوم: تو ره غرض نیست فکرت ده کار خودت باشه

مرد اول: (نگاهی به مرد دوم می اندازد) نه کاکا جان هیچ گپ نیست یک راپر بره شان آمده بود می گفتن ده همسایگی تان قراره یک قتل شوه ما ره از خاطر امنیت راهی کدن که کدام اتفاق نیفته.

مرد دوم با غیض به آن دو نگاه می کند پیر مرد به مرد اول نزدیکتر میشود و کمی خودمانی تر صحبت می کند.

پیرمرد: همی که از در بر آمدین  چرت کدم که خارجی هستین( به لباسهای مرد اشاره می کند)

نام خدا قواره تانم رقم ملل متحدیا ووری گشته حالی تا چی قید اینجی هستین؟

مرد دوم: تا هر وقت که لازم باشه.

مرد اول: مالوم نیست یک ساد دو ساعت شایدم تا غروب همینجی بودیم.

چهره پیر مرد نگران می شود از جای خود بر می خیزد تا از اطاق خارج شود صدای سلفه زنانه ای به گوش می رسد دو مرد به طرف پیر مرد نگاه می کنند پیر مرد پشت سر هم سرفه ای میکند و به زحمت بر روی بکس می نشیند.

مرد دوم : صدای کی بود کدام کس دیگه ام اینجی است صدای زنانه بود.

پیرمرد که ترسیده و نگران شده است خود را بر روی بکس رها می کند.

پیرمرد: ای جوانی ... همی کی پیری بیایه دیگه نفس بره آدم نمی مانه رقم رقم درد ده جان آدم میشینه

مرد دوم به طرف بکس می رود و با خشونت می خواهد که در بکس را باز کند صدای بی سیم بلند می شود مرد خود را به لب کلکین می رساند

مرد دوم : نه هیچ گپ نشده ... قراریست .... نه هیچ چیز مشکوک ندیدیم ... نه نه چشم خطا نمی تیم. مرد دوم بی سیم را قطع می کند سراغ پیر مرد می رود

مرد دوم: چی مابین بکس قایم کدی

پیرمرد(ترسیده است): هیچ چیز ... یه کم اشغال مابینش است ... وسائل به درد نخور

مرد اول به طرف آن دو می رود مرد دوم را پس می کشد.

مرد اول: تو ره غرض نیست هر چی که مابینش است دلش نیست که بره تو نشان بته.

مرد دوم: تو باز یکی از قومایته دیدی پیره دارش شدی همه یتان یک قسم هستین هزاره های موش خور مرد اول مشتی به طرف مرد دوم می زند و هر دو با هم گلاویز می شوند و پیر زن با وحشت وارد اطاق می شود و خیره به آن دو مرد نگاه می کند پیر مرد قصد جدا کردن آن دو را دارد که مشتی به او می خورد و دوباره بر روی بکس پرت می شود هر دو مرد با خشونت به جنگ ادامه می دهند و هر دو از خستگی بر روی زمین می افتند چند لحظه ای بی حرکت می مانند بی سیمشان به صدا در می آید مرد دوم جواب می دهد.

مرد دوم: بله صاحب ...چی گپ است آدرس اشتباه بوده... بله ... سرای رو به رویی ... بله صاحب امیالی ...بله رفتیم

مرد دوم (روبه مرد اول): آدرس اشتباه دادن باید تیز خوده ده سرای روبه رویی برسانیم از اونجه مواظب باشیم.

هر دو مرد با سرعت اطاق را ترک می کنند و به آن سوی خیابان می روند پیر زن به طرف کلکین می رود به خیابان نگاه می کند آن دو مرد به خانه ای در آن طرف خیابان وارد می شوند. پیر زن به طرف پیر مرد می رود سعی میکند او را از روی بکس بلند کند پیر مرد دهانش پر از خون شده است به سختی بر می خیزد.

پیرزن: دختر چی شد کجاست؟

غروب_خارجی_ حیاط خانه روبرویی

دو مرد مشغول نگاه کردن به خانه پیرزن و پیرمرد هستن از نگاه آنها می بینیم پیرزن در بکس را باز می کند جیغ بلندی می کشد و در جای خود خشکش می زند. دو مرد به طرف خانه آنها می دوند با سرعت از عرض خیابان رد می شوند پله ها را دوتا یکی کرده خود را به خانه می رسانند وارد خانه می شوند پیرزن صورتش سفید شده است در جای خودش خشکش زده است و هیچ حرکتی نمیکند پیر با صدای بلند داد می زند و شیون می کند دو مرد خود را به بکس می رسانند. دخترک 14 ساله درون بکس خشکش زده است و نفس نمی کشد.

دستبندی به دست پیرزن و پیرمرد می خورد مرد دوم با بیسیم صحبت می کند.

مرد دوم: بله ...راپرت صحیح بود...خفه شده... سر وقت رسیدیم  قاتلینشه گرفتیم...بله صاحب....حرکت می کنیم.

مرد دوم (رو به مرد اول): همیشه درست می گن از کجا می فامن

مرد اول: به خیالم که کدام جام جهان نما داشته باشن( اینبار نمی خندد)

دوربین رو به بکس دختر درون بکس خشک شده است در بکس بسته می شود همه جا تاریک می شود.

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 9:32 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آری

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

مهمان هر شب، لولی وش مغموم

منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین

درخت ها اسکلتهای بلورآجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلود مهر و ماه،

زمستان است ...

 

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 9:22 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

 

مویای تیتپرگ بله قلم تو

د ای آغیل نیه آغیل الی اید کس رقم تو

شیندم از گیر دو بر می ای دا ای قول

بله اردو چیشیم اردو چیشیم جای قدم تو

سر کوی بلند ای داد و بیداد

چادر حواگگ مولگنه باد

برید از مادر دیده بپرسید

که دیده آدمیه یا پری زاد

 مویای تیتپرگ بله قلم تو

د ای آغیل نیه آغیل الی اید کس رقم تو

گفتی بانه منبر  می یی ده ای قول

بله ار دو چیشیم اردو چیشیم جای قدم

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 9:18 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

داستانی از محمد رضا یمک

كاكاجان

 

بسياری از گپها گفتنی نيستند. نه به اين بوده كه ارزش شنيدن را ندارند. نه، بلكه آدمی خوشدار گفتن شان نمی باشد. بنابه هر دليلی. فكر نكنيد از كلمه بسيار بيخود يا برای جلب توجه شما استفاده كردم. نه، من می توانم نمونه های گوناگونی را برايتان بازگو كنم. اگر می خواهيد پس لطفاً توجه:

ابتدا شما تصور نماييد كنار بمبه آبی پشت سر يك مرد، در نوبت ايستاده ايد. غير از آن كسيكه در حال بمبه كردنست مرد ديگری هم روبروی شما با سطلی در دست، پيشتر از يك كودك می باشد. بشكه پر می شود. مرد ديگر آنرا كنار می كشد. بمبه گر می گويد: "كاكاجان بشكه خود را بان". او هم بی چون و چرا می پذيرد. بمبه گر با آغاز دوباره كارش رو به كودك می كند و ادامه می دهد: "تو هم از خود را بان". اما پاسخی نمی شنود. در سكوت بمبه می كند تا بشكه پر می شود. يك دم آرام می گيرد و به كودك كه بشكه كنار بمبه را در دست گرفته می گويد: كاكاجان بشكه خود را بان.

: نه، نوبت خودتست. و با اين پاسخ بشكه را بسوی نل می برد. اما مردی كه پيش روی تو ايستاده است پيش دستی می كند: باش چوچه.

كودك يك آن مات می شود. خيره به مرد می نگرد. صدای بمبه گر كه با شر شر آب و ناله های بمبه در هم آميخته است:" خيره، كاكا جان آلی پر ميشه." او را به خود می آورد. سرش را پايين می اندازد. خم می شود و اندكی از لجن های پيش پايش را بر می دارد و وسط خيابان پرت می كند. يك بار، دوبار، سه بار. در اين هنگام كودك ديگری بشكه بدست سر مي رسد. او بي تاب می نمايد. چون كسيكه شاشش گرفته باشد. خم می شود. چپ، راست، عقب، جلو. پايچه اش را بالا می كند و ساق پايش را می خاراند. ناخودآگاه نگاه می كنی. خط سياه باريكی را در زير دست كودك برجسته می بينی.

بشكه پر می شود. كودك گل باز اين بار خيلی زود، پيش از آنكه بمبه گر چيزی بگويد با دستان كثيفش بشكه ديگری را به زير نل می كشد. او حتی به تو نگاه نمی كند. وقتی هم كه بشكه اش پر می شود چون مردان پيشين بی گپ و گفت می رود.

كودك بی تاب عاجزانه به تو می نگرد. چيزی نمی گويی و اين به معنای موافقيت كه او با نگاهش از تو خواسته است. بمبه گر اينبار رو به تو می كند و می گويد: كاكاجان تو هم از خود را بان.

نگاهش می كنی. چهره اش آفتاب سوخته و غرق عرق است. لبانش خشكيده اند. چشماش، تو گويی آنها از دنيای ديگری با تو سخن می گويند:" كاكاجان تو هم از خود را بان." از اين همه مهربانی و بی ريايی غرق در خوشی جان بخشی می شوی. گپ نمی زنی. پاسخت تبسم كوتاهيست بر خاسته از دل و جان خوشنودت. بشكه كودك پر می شود. تو از خود را نمی گذاری. او بشكه ديگری را می گذارد و چون ديگران بی سپاس می رود. نوبت دار همچنان بمبه می كند. تند تر از پيش. تو گويی كار برای مردمان ناسپاس توانی دوباره به او بخشيده است.

حالا تصور كنيد او لباسی ژنده به تن دارد، آنهم نه به اندازه كافی در سرمای سگ كش چله زمستان. بالاتنه اش را كورتی پينه پينه و پائين تنه اش را يك زير شلوار مندرس پوشانده است. كفشهايش پاره هستند. يكيشان نيشخند مي زند و ديگري قهقهه يي مستانه. آنگونه كه گرده هايش به درد آمده اند. مرد اين را درك كرده و تكه پارچه يي را از همان جنس دور كمر خود به او نيز بسته است. ناگهان قطره يي خون در دهان باز كفشش مي چكد. تعجب مي كني. به بالا مي نگري. دربين راه دومين، سومين و سپس چهارمين و پنجمين قطره را مي بيني كه در كنار هم فرود مي آيند. باورت نمي شود. مي كوشي بهتر ببيني. نه، اشتباه نمي كني. بين انگشتان و تركهاي كناره هاي دستان مرد بمبه گر خون جوشانند. اين اولينش بود. هر گاه به يادم مي آيد آزارم مي دهد. چه مي توان كرد؟.

راستي، آيا شما تاكنون مردي را در يك خيابان بزرگ و شلوغ، در گرماي جانسوز ظهر تابستان كه سر به زير و آرام قدم مي زند ديده ايد؟ اگر نديده ايد با كي نيست. اكنون ببيند:

او ناگهان مي ايستد. مي خواهد از عرض خيابان بگذرد. سر بلند مي كند تا بنگرد اگر موتري نمي آيد بدانسو رود.  در اين هنگام شما چهره اش را مي بينيد. در هم و گرفته است. تو گويي صد كشتي مال التجاره اش نابود شده و او مي خواهد دنيا را به آتش بكشد. همزمان سه كودك مكتبي مي آيند و آنسو ترك مي ايستند. يكي از آنان كه بزرگتر و دختر هم مي باشد دست دوتاي ديگر را گرفته. آنها نيز مي خواهند از خيابان بگذرند. انسانيت تو گل مي كند. ولي تو آنجا نيستي. مرد گامي بسويشان مي رود وي مي گويد: كاكاجان بياييد. من شما را تير مي كنم.

آواز مرد زنگ دار و خشن است. تو خوش مي شوي و آفرين مي گويي. اما آنان نمي آيند. دخترك ترسيده است. گامي پس مي رود. تو با مهرباني آن گپ را تكرار مي كني. مرد هم از تو پيروي مي كند. اين بار هر سه پس مي روند. چيزي در درون مرد مي شكند. صدايش را مي شنوي. او در هم مي ريزد. فقط تو مي بيني و مي فهمي. مي روي او را در آغوش مي گيري. با او يكي مي شوي. او سرش را پايين مي اندازد. تو نيز هم. كفشهاي كهنه اش را مي بيني، گويا چند ماهي مي شود رنگ و روغن را به خود نديده اند. شلوارش در مندس و پينه پينه است. او خجالت مي كشد. تو نيز مي شرمي: اين چه روزگاريست؟ خدايا چه بلايي سر اين مرد آمده است؟

مرد زير لب ناخشنودانه بخشي از گپ تو را مي گويد": اين چه روزگاريست"؟ و به تنهايي از عرض خيابان مي گذرد در روبرويش شيشه مغازه يي آينة تمام نماي او مي شود. سر تاپايش نابساماني و آشفتگي را فرياد مي زنند. پيشتر مي رود. چهره اش را بهتر مي بيند، همانگونه كه تو ديده بودي. گرفته و درهم، با تراشه هايي خشن چون دستان سنگتراشي پير.

به كودكان حق مي دهد كه به او نزديك نشده اند. در آينه مي بيندشان. آنها همچنان در جايشان ايستاده اند و به او مي نگرند. مرد خود را مي بازد. در نگاه آنان ذوب مي شود. پايش داخل جوي آب كثيف كنار خيابان ميرود. نگاهش از كودكان و خودش از زمين و زمان كنده مي شود. تو در خلاء قرار مي گيري. در خود گم مي شوي. تا او با همة وجود برزمين مي افتد.

درد بيگانه يي سراسر وجودت را در مي نوردد. او بلند مي شود. سرش پائين است. تو سر گرداني. او نيز چون تو. نمي داند به كدامين سوي برود. بالاخره با ترديد به راست مي پيچد. هر چند مي داند كه در اين سمت همة دكانداران بيكار زمين خوردن او را ديده اند و شايد گام به گام متلكها پيش كشش شوند. خوب، اين هم از اين. تا اينجا من دو نمونه برايتان گفتم. حالا شما در بارة آنان چه فكر مي كنيد؟

: هيچي. آدمهاي معمولي بودند.

: هوم. اين نشان می دهد كه تو نتوانستی خوب بگيری.

: چرا؟

: چون آندو از سوی اطرافيانشان، لااقل در همان زمان لقب بزرگ و افتخار آميز ديوانه را در يافت كردند. هر آن كسي هم كه بر زبان نياورد من يقين دارم از ذهنش گذشت. می دانی اين يعنی چه؟

: چيزی شبيه دريافت لقب شواليه از ملكه.

: جان؟ .... بگذريم. حالا يكی ديگر:

جوان خوش سيمايی را تصور كنيد كه هميشه موهايش كوتاه و مرتب، چهره اش پاك و شش تيغه است. ليكن شما هيچگاه نمي توانيد او را در پوششی معمولی بنگريد. حتي در شيكترين يا شلوغترين جاهای شهر. او پوستی تيره، چهره يی گوشتالود و دمپايی به پا دارد. زير شلواری جزء لاينفك تن پوشهای اوست و بيرونی ترين پوشش پائين تنه اش مي باشد. در سرما و گرما. فقط بالا تنه اش اين شانس را دارد كه كالای موسمی بپوشد.

روز عيد است. بديدن دوستان تان مي رويد. در پس كوچه يی او را مي بينيد. كنار ديواري نشسته. در يك دستش پلاستيكی پر از شيرينی است و با دست ديگرش يك شيرينی را كنار ديوار نرم مي كند. ناگهان سوراخ مورچه هايی را كه در بين راه ديده بوديد به ياد مي آوريد. تازه مي فهميد آن چيزهاي مرموز در دم سوراخ مورچه ها چه بوده است. خوب تو در باره اين جوان چه برای گفتن داری؟

: هيچی؟

: در باره رفتارش؟

: نمی دانم.

يكی از دوستانم در آن هنگام با من همراه بود. او گفت: در اين دنيا هيچ كسي نيست كه لياقت خوردن شيرينی های اين مرد را داشته باشد.

: جالبه. چندان هم بيراه نگفته.

: يك روز غروب در يك قبرستان ديدمش. گفتم رفيق گير كن. مي خواهم يك شعر برايت بخوانم. او نه ايستاد. با اين هم من با آواز بلند برايش خواندم:

كبوتر جان

             ترا در اوج مي خواهم

                                         در آن اوجي كه اوج

                                                                   اوجهای

                                                                             اوج گيرانست.

او همچنان كه مي رفت روی گشتاند و گفت: كاكاجان. از اين گپها چيزي جور نميشه. برو كار كن.                                                                     

                                                                      24/5/87–   سركاريز- كابل   

 

+ نوشته شده در  2008/12/4ساعت 9:55 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

شعری برای فصل خزان

 

حیف از آن صداقتی که بود و نیست

آن همه نجابتی که بود و نیست

ای شکوه سبز تو برای من

سایه حمایتی که بود و نیست

یک صدای خسته در گلوی نی

ناله شکایتی که بود و نیست

آن همه دو بیتی آن هم غزل

شرح بی نهایتی که بود و نیست

عشق اگر چه گاه جلوه می کند

عاشقی حکایتی که بود و نیست

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد آن ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

+ نوشته شده در  2008/12/4ساعت 9:51 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

بنام خالق احساس

سلام به تو که شاید در گوشه های شهر  پر طراوت دلت آلاچیغی کوچکی برای اقامت مرغکان بی آشیانه و گلبرگی برای پروانه سوخته و تکه سنگی برای شنیدن دردهای دل داشته باشی.

نه از آن رو که تو را ستمدیده چون خود پندارم "هرگز خدا نکند" اما یقیناَ میدانم دو چیز در وجودت هست که در دیگران نمی توان یافت.

1-    صفای ذهنت زلالتر از دریاهاست و به هیچیک از پستی و پلشتی های روزگار که با رنگهای شیطانی جلوه گر است نیالوده، پس می توانی با صداقت صبح و صراحت زندگی آنچه میخواهی به من بگویی!

2-    اگرچه از جنس من نیستی اما من ترا یاوری از جنس بلور میدانم، بی رنگ و بی ریا!

می خواستم از خودم بگویم: آسمان شبهای من دیگر ستاره ندارد، مهتاب شهر آرزوهایم در پس کوه های کینه و آز جادوگر پیر به زنجیر شده، طوفان سیاه یأس سرزمین رؤیایی امیدم را در نوردیده، سیلاب خروشان اشک همه تار و پود وجودم را با خود میبرد.

و چون ققنوس شکست خورده در آتش وجودم میسوزم و دم بر نمی آورم .

شده ام درست قارچ وحشی، با ظاهری سپید و دلکش و باطن سیاه و پوشیده و خوب می دانم که حباب را عمری نیست! تک نفس باد، دانه تگرگ یا قطره باران کافیست تا نباشد.

آری ای سنگ صبور! میخواهم از خودم بگویم، از نیستی در جامه هستی، از عدم در قاب وجود، از ناامیدیها که برنگ امید آراسته و از اینکه من همه بودم و هیچکس من نبود!

و باز خدا را شکر کنم که من منم!

او میداند که من نمی دانم: این شکر است یا کفر، ایمان است یا شرک، یقین است یا تردید و... فقط میدانم که حقیقتی تلخ و ژرفیست که خودم آفریده ام همچون آتش که کمالش در سوختنش مجسم می شود، منیت من تکمیل شده!

شاید بگویی : مرا چه دخلی است؟ در این ماجرا!

 ترا شاید آن که کردی – مرا آن به که می سازم

یقیناً همینطور است عزیز! ولی آنچه گفته شد مقدمه بود برای گدایی!

...عزیز وقتی که پگاهان همزمان با نسیم عطرآگین صبح گاهی دفتر سبز عشق را در بارگاه قدسی معشوق می گشایی و خطبه مشکین عبادت را با شعر ناب عنبر می سرایی از او بخواه که گوشه چشمی به ما کند

نه آنچه مرا سزاست، بلهمو که شایسته اوست به ما کند.

                                                                 احمد کمال ناطقی

                                                                         کابل

+ نوشته شده در  2008/12/4ساعت 9:48 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

بنام خداوند جان و خرد

 

زمان در گذر است و تا چشم به  هم بزنیم همه چیز را تمام شده می یابیم و تازه می فهمیم که بسیاری حرفهای نا گفته که می توانست دیوارهای یخی مشکلات را آب کند، در دلمان تلنبار شده و ما مانده ایم و یک دنیا سخن...

اگر همت و تلاش را چون آفتابی برفرازآسمان زندگیمان به نظاره بنشینیم آنگاه غمهای زمانه را  که سایه اش پهنای زندگیمان را به سردی کشانیده است به جهانی  ازروشنایی مبدل خواهیم ساخت و اگر بپذیریم که تفاوتها وجود دارند اما وجود آنها نمی تواند مانعی بر سر راه احساس مشکلات، همیاری و همفکریها باشد در این صورت بهتر می توانیم با مشکلاتی که گریبان گیر ما هست، مبارزه کنیم.

حال برای من و شمای دانشجو فرصتی نیک فراهم شده  تا با یکدیگر آشنا گردیم و با هم پلی بزنیم از جنس صفا و صمیمیت به سوی دانایی و توانایی و ...

باید باور کنیم که من و شمای جوان می توانیم با پشتوانه ای از ایمان و امید به سوی خوبیها و پاکیها پیشرویم و خرابیها را از نو بسازیم، می توانیم سربلند باشیم چون کوه و یکرنگ چون دریای بیکران...

و این امر در سایه مشارکت و همکاری است که می توانیم امیدوارانه ترراجع به فرداهای کشور جنگ زده مان صحبت کنیم و از آن تصویری با شکوه بسازیم که لیاقت قلب های بزرگ و دستهای کوچک اما توانمند مردم سختکوش ما را داشته باشد و همین تصور، ساخته دست و ذهن و خلاقیت من و شمای آینده ساز کشور است.

دوست عزیز!

یادمان باشد آنچه که همین نیازمندیها را کم رنگ و کاستی ها را از بین می برد چهره صدها تن از جوانان ملت ما هست که با چشمان پر فروغ و قلبهای پاک و سرشار از امیدواری خود فردای تابناک و روشن را نوید می دهند تا روزنه امید را برای مردم خود به ارمغان آورده و  فصل قشنگ آینده را زیباتر زندگی کنیم. پس به عنوان اعضای جامعه خود و کسانی که ملت ما به آنها چشم امید دارند، با حضور پر رنگ خود در عرصه های علمی، فرهنگی و سیاسی - اجتماعی نقش خود را ایفا کرده و از فرصتهای به دست آمده استفاده اعظمی نمائیم.

 

خواهر و برادرم!

سال گذشته در چنین ایامی، جلسات هفتگی نهضت مدنی افغانستان (نما) با همکاری اعضای محترم شورای مرکزی نما و تعدادی از جوانان همفکر راه اندازی شد. و سعی کردیم تا در راستای اهداف و برنامه های که در نظر گرفته شده بود محیطی فراهم سازیم که جوانان برای رشد و بروز استعدادهای نهفته، خلاقیت، نیروی ابتکار، باز پروری و شکوفایی خویش از لحاظ علمی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی از آن استفاده کنند، لذا با دعوت نخبگان و فرهیختگان ملت مان سعی کردیم به بحث و بررسی مسائل و مشکلات جوانان بپردازیم، گر چه بسیاری از ایده ها و برنامه ها به دلایلی ناتمام ماند و یا هرگز شروع نشد اما هرگز مأیوس نیستیم و  امیدواریم و همیشه آرزو می کنیم روزی با دستی پر و توانا و در کنار شما برای ملت خود کار کنیم.

به عنوان گرداننده این جلسات در طی یک سالی که گذشت، از شما چیزها آموختم و از اینکه با حضور سبزتان باعث شدید تا جلسات پر باری داشته باشیم، سپاسگزارم.

من و دوستان همفکرم امیدواریم با شروع سال دوم باز هم در کنار ما باشید تا بتوانیم بیش از پیش در راه اعتلای فرهنگ مردم خود گام برداریم.

سبز باشید و پایدار

 

+ نوشته شده در  2008/11/27ساعت 8:32 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

شعری از حسین حیدر بیگی

غمگین ترین آواز فصل

 

عبور خواهم کرد

روزی از کنارت

عبور خواهم کرد

نه با چمدان پر از لبخند

آنسان که پرنده از درخت

زمستان از بهار

که بودنت

نبودنت

مرا جاده های بی پایانی است

فراتر از دلتنگی چه میتواند باشد

که به دایکندی برده باشم

به دهکده های خاموشی که ویران تر از منند

به چشمان دخترکانی

که هیچ گل سرخی را به لبخند

نه گرفته اند

گیسوانشان بخت سیاهی است

که شبهایی طولانی را در طوفان

وزیده اند

تو را در خیابانها می گذارم

بی آنکه دستی تکان داده باشم

بگذار زیبای تا ابد بماند

برای مسافران خسته ای چون من

تا لحظه ای در سایه ات تازه تر شوند

پرندگان بر شانه هایت

غمگین ترین آواز فصل را بخوانند

تا انسان دوباره متولد شود

جهان دوباره متولد شود

بی آنکه ناگهان گرسنه ای بمیرد

بی آنکه ناگهان گلوله ای شلیک شود

من از کجا آمده بودم؟

به کدام سو باید برگردم؟

که زمان دایره در دایره می چرخاند تو را در من

در هر کجای باشم

باد از سمت تو می وزاند مرا

در هر کجای باشم

خورشید شانه هایت

طلوع خواهد کرد

 

                                                       

+ نوشته شده در  2008/11/25ساعت 8:38 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

شعری از حضرت بیدل

 

عمریست ما گم شدگان

 

گرم سراغیم

 

شاید کسی از ما خبری داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  2008/11/23ساعت 11:49 AM  توسط احمد کمال ناطقی  | 

 

اندیشیدن به پایان هر چیز

 

شیرینی حضورش را تلخ می کند

 

بگذار پایان ترا غافل گیر کند درست مانند آغاز

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت 2:11 PM  توسط احمد کمال ناطقی  |